فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
94
چهارده رساله ( فارسى )
قرار گيرد خود را از آن همه خيرات محروم كرده باشد پس مصلحت آن باشد كه از غربت بدان وطن بازشود و با ياران و برادران خود در آن موضع بنشيند پس بر اين قياس متعلم روح از عالم روحانى بغربت آمد و در عالم جسمانى علم و معرفت و محبت حق حاصل كرد برادران فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ مهانخانههاء إِخْواناً عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ آراسته كردند اولى آن بود كه از غربت روى به وطن اصلى آرد و بدرگاه پادشاه ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ روىآرد و خود را از غموم غربت خلاص دهد . حكمت هفتم آدمى كامل مادام كه در حيوة جسمانى باشد همنشين حيوان و نبات بود و از بعد از مرگ همنشين فرشتگان گردد هرآينه اين بهتر و اولاتر بود . حكمت هشتم ببرهان گفتم كه جوهر روح آدمى از جنس جوهر فرشتگان است و جثه و جسد از جنس عالم اجسام و جنس با جنس اولى باشد و مرگ جز اين نيست كه روح از جسم جدا شود و با طايفه روحانيان و مقربان همنشين شود . حكمت نهم اگر حيوة جسمانى باقى بودى دولت از پدر به فرزند نرسيدى پس دريافت دولت آن ناپايندگى دولت بود و هرچه نابود او سبب بوذ او باشد عاقبت نابود او بر بود او غالب باشد لاجرم كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ غالب باشد . حكمت دهم بنده در حيات جسمانى از حق در حجاب است و با خلق در حضور و بعد از حيوة جسمانى با حق در شهود و حضور و كشف است و از خلق محجوب و هرآينه كشف و تجلى نور حق بهتر باشد از محجوب بودن از حق پس مرگ بهتر باشد
--> در نفحات مذكور است كه صدر الدين قونوى در حال مرض بود مولانا رومى بعيادت آمد فرمود كه شفاك اللّه شفاء عاجلا رفع درجات باشد و اميد است كه صحت باشد مولانا فرمود كه بعد از شفاك شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيرهنى از شعر بيش نمانده ميخواهد كه نور بنور پيوندد ! من شدم عريان ز تن او از خيال * ميخرامم در نهايات الوصال آدم پدر است و من پسر نيست عجب * اين طرفه نگر كه او پسر من پدرم